ورونیکا* تصمیشو گرفته بود...میخواست بمیره. اما نه تو عشق شکست خورده بود و نه هیچ دلیلی واسه تصمیمش پیدا نکرد.یه خانواده ی خوب.یه زندگی معمولی و دوست پسرهایی که همیشه تا یه جایی باهاشون رابطه داشت. یه رابطه ی تعریف شده و همیشه تا یه حدی از لذت رو باهاشون تجربه کرده بود...
قرصها رو خورد...بعد از چند دقیقه دیگه هیچی...
چشمهاشو که باز کرد، دستاش بسته بود وکلی سیم بهش وصل بود.فهمید تو یه بیمارستان روانی بستری شده...
ادوارد یه شیزوفرنیک بود که به جز ماری تاحالا باهیچ کس حرف نزده بود.یه شب که ورونیکا پیانو مینواخت از صدای آهنگ خوشش اومد و از ورونی خواست تا دوباره بن
برچسب:
نویسنده: میلاد ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
28 مرداد
1400 ساعت: 10:57